چند وقتی بود میخواستم بیام چرت و پرت جدید بنویسم ولی هر موقع که میخواستم شروع کنم تمام کلمات از ذهنم فرار میکردن ولی یه دو روزی بود که مریض شده بودم. تب و لرز داشتم دیشب داشتم هذیون میگفتم که بلند شدم همه رو نوشتم که بیارم بریزم این تو....
یادتونه گفتم یه نقاب رو صورته یعنی یه طورایی همه مون نقاب داریم حالا یه نمونشه شو بخونید ....
بعد از این که خدمتم تموم شد یه ۶ ماهی ول گشتم مثل همه گفتم برم دنبال وام بیکاری یه چند وقتی دنبالش دویدم آخرش یکی از کارمندای جوون اونجا که بعدآ معلوم شد با هم همکلاس بودیم دستم و گذاشت تو یه کاسه گفت:برای گرفتن وام باید پارتی درست حسابی داشته باشی یا ده درصد از وام و به عنوان هدیه همکاری (یه موقع خدای نکرده فکر بد نکنین) بدی.ما هم بی خیال شدیم...
یه مدتی رفتم دم مغازه بابام وایسادم ولی دیدم خودشم اونجا اضافه است. زدیمش بی عاری...گفتم کار و باری که نداریم حداقل با بروبچ خوش باشیم. عصر که می شد میزدیم بیرون تا نصف شب وقتی هم میو مدم خونه فقط منتظر بودم تا کسی به دیر اومدنم اعتراض کنه تا پاچه شو بگیرم....
حوصله خودمم نداشتم چه برسه به بقیه. یکی از دوستام اومد گفت تو چرا درست رو ادامه نمیدی؟ خودش رفت برام دفترچه کنکور خرید و برام پرش کرد....
نشستم یه چند ماهی خوندم به امید این که این وضع تغییر کنه....
بابام گفت فرض کن حالا رفتی دانشگاه اینم مدرکت کار کجا بود. راست میگفت با این وضعیتی که الان توی هر خانواده ای حد اقل یکی دوتا دانشگاهی و تحصیل کرده هست که اکثرشون هم بیکارن یا به شغل شریف مسافر کشی مشغولن(آخه مسافر کشی شغل انبیاست)....
وقتی نگاه میکردم میدیدم نود درصد دوستام همه دانشگاه رفته و بیکارن. از حق نگذریم یکی دو تاشون سر کارن یکی تو مغازه فامیلشون کار میکنه یکی هم مغازه خدمات کامپیوتری زده.....
بابام میگفت:فکر کار و زندگی باش بعدم با طعنه میگفت کار هست کار کن نیست. آخه یکی نیست بگه برم کار از کجا گیر بیارم....
از حق نگذریم رو شیشه هر ده تا مغازه یکی دو تاشون زدن به یک کارگر ساده نیاز داریم. بحث کلاس گذاشتن نیست ولی خدا وکیلی کارگر کافی شاپ یا جارو کش آینده داره؟؟اونم با حقوقی با حقوقی که اگر خیلی زیاد باشه ۷۰-۸۰ تومن بیشتر نیست....
خلاصه زیاد هذیون نگم زدو الکی قبول شدیم اومدم اینجا(اینجا و اونجاش زیاد فرق نمیکنه) پدر بزرگم و بابام که دیدن یه کم آدم شدم گفتن یه مغازه درست کنن تا یه کار و کاسبی شروع کنیم و از این وضعیت در بییام....
خواستیم بریم واسه گرفتن مجوز هر کی رسید گغت اذیتتون میکنن اول بسازید و بعد که کارتون تموم شد برید جریمه ای بدید و خلاص.(اصولآ توی مملکت ما هر کس هر کاری بخواد بکنه باید بقیه رو تو عمل انجام شده قرار بده وگرنه اصلآ کسی محل نمیزاره)
ما هم شروع به کار کردیم که سر دو هفته دوستان لطف کردن زیر آب ما رو زدن که برسین فلانی داره بی مجوز چند دهنه مغازه میسازه....
فکر نکنید همه اش مال من بود نه رودل میکنم آخه بابا بزرگم به غیر از من دو تا نوه دیگه مثل من بی کار و بی عار داره....
ما هم صاف و صادق رفتیم اونجا و گفتیم حال قضیه این طوریه سه تا جوون داریم که بیکارن این مغازه ها رو ساختیم که یه کاری رو شروع کنیم الانم گردن ما از مو باریکتر اگر جریمه میخواین بگید حاضریم فقط مجوز بدید که این کار تموم بشه اونام لطف کردن یه بخشنامه جدید که اختصاصآ برای ما بود صادر کردن که هر طور شده باید خراب کنید چون بدون مجوز ساختین....
ما رو فرستادن دادگاه به جرم ساخت و ساز در زمین ثبتی و سندی خودمون بیچاره واسه بابا بزرگم قرار قانونی صادر کردن که بازداشتش کنن اونم رنگش مثل گچ سفید شده بود که مگه من دزدی کردم که باید با این موی سفید برم زندان خلاصه عموم اومد وثیقه گذاشت....
رفتیم پیش وکیل گفت شما چرا اصلآ راستشو گفتید باید میگفتید اینجا قبلآ انبار بوده تعمیرش کردیم ما هم رفتیم همین و گفتیم یه مقدار آهن کهنه و نخاله سهختمون آوردیم ریختیم کنار مغازه اونام قرار شد بازرس بفرستن....
حالا معلوم نیست که به ما جواز بدن یا نه....
حالا که فکر میکنم میبینم مثل اینکه با دروغ کار آدم بهتر پیش میره....اگه از اول نقابمون و میزدیم انقدر درد سر نمی کشیدیم هر چند که هنوزم هیچی معلوم نیست
|
+| نوشته شده توسط
فریاد در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
|