تبليغاتX
بی ستاره
نه چراغیست در آن پایین آنچه از دور نمایاناست شاید آن نقطه نورانی چشم گرگان بیابان است
 
خداوندا تو خود میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است. چه سختی میکشد انکس که انسان است و از احساس سرشار.

                                                                                      ع.ش

|+| نوشته شده توسط فریاد در پنجشنبه یکم شهریور 1386  |
 
ادمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم اسوده نیست.زیرا اگر بسیار کار کند میگویند احمق است اگر کم کار کند می گویند تنبل است.اگر ساکت و خاموش باشد می گویند لال است واگر زبان اوری کند،میگویند وراج و پرگو است.اگر روزه بر ارد و شب ها نماز بخواند میگویند ریا کار است و اگر نکند میگویند کافر است و بی دین.لذا نباید به حمد ثنای مردم اعتنا کرد و جز خداوند نباید از کسی ترسید.

                                                                                         شیخ بهایی

                                                 

|+| نوشته شده توسط فریاد در پنجشنبه یکم شهریور 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط فریاد در سه شنبه دوم مرداد 1386  |
 
با خود فکر میکردم تحقق رویا هایم غیر ممکن است اما خدا گفت هر چیزی ممکن است . گم شده بودم،گیج بودم،فکر میکردم هیچ جوابی پیدا نخواهم کرد،اما خدا گفت من هدایتت خواهم کرد .خود را باختم،فکر میکردم نمیتوانم از عهده اش بر بیایم .اما خدا گفت تو از عهده هر کاری بر میایی.غمگین بودم،احساس میکردم زیر کوهی از ناامیدی گیر افتادم،اما خدا گفت غمهایت را روی شانه های من بریز.من نمیتوانم ،من انقدر با هوش نیستم.اما خدا گفت من به تو خرد لازم را میدهم . بار گناهانم رنجم میداد،به خاطر کارهای بدی که کرده بودم عصبانی نودم،اما خدا گفت من تو را می بخشم. از خودم بدم میامد...فکر میکردم هیچ کس مرا دوست ندارد اما خدا گفت:من به تو عشق میورزم . گریه میکردم زیرا تنها بودم اما خدا گفت : من همیشه با تو هستم. 
|+| نوشته شده توسط فریاد در یکشنبه سی و یکم تیر 1386  |
  افسوس
همیشه با بدست اوردن اون کسی که دوستش داری نمی توانی صاحب دلش بشوی گاهی وقتا لازمه ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی. همه با اراده به دنیا میایم و با حیرت زندگی میکنیم و با حسرت میمیریم.این است مفهوم زندگی مردن.پس هرگز به خاطر غمهایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شونده اوای غمگین دلت باشد.افسوس ان زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم......

ان زمان که دوستمان میدارند لجبازی میکنیم و برای انچه از دست رفته اه میکشیم....

افسوس....

|+| نوشته شده توسط فریاد در یکشنبه سی و یکم تیر 1386  |
  شادمانی یعنی...
شادمانی یعنی:ماجرایی در کشف خودـ راستی با خویشتن ـ ساخت زندگی دلخواهت ـ ترتیب دادن اوضاع بر وفق مراد نه تسلیم شدن ـ لذت بردن از انچه داری ـ یافتن توازن ـ بسط دوستی ها ـ عاشق کسی بودن ـ وقت حرکت را دانستن ـ اموختن از خطا ها ـ بهترین کردار در هر موقعیت ـ شخصی نکردن امور ـ پیشرفت نه کمال ـ پاسداشت تن ذهن و روان ـ سپری کردن زمان با انان که دوست داری ـ امروز را خوب زیستن ـ وابستگی بی اگرها و اماها ـ ارج نهادن به احساس ها و خواست ها ـ هر انچه دلت را به شعف می اورد ـ بیان حقیقت و مهربانی....
|+| نوشته شده توسط فریاد در یکشنبه سی و یکم تیر 1386  |
 خواب خوش شبانه
انکه ازما بالا تر است ما را بدبخت میداند و انکه از ما پایین تر است ما را خوشبخت تصور میکند اما هر دو در اشتباه هستند زیرا گاهی خوشبختیم و غالبا بدبخت.بدبختی ما در ان ایامی است که به نقایص زندگی خود توجه داریم و خوشبختی ما در لحظات کوتاهی است که به نعمتهای زندگی خود نظر می اندازیم

|+| نوشته شده توسط فریاد در یکشنبه سی و یکم تیر 1386  |
 یادداشتی از طرف خدا..
* من خدا هستم همه مشکلاتت را اداره میکنم لطفا به خاطر داشته باش من به کمک تو نیاز ندارم.  اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش امد که قادر به اداره کردن ان نیستی برای رفع ان تلاش نکن ان را در صندوق ( چیزی برای خدا تا انجام دهد ) بگذار همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من نه تو  ،وقتی مطلبی در صندوق من گذاشتی همواره با اضطراب دنبال نکن در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگیت وجود دارند تمرکز کن. نا امید نشو توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای انها یک امتیاز بزرگ است. شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی،به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است وشغلی ندارد. ممکنه غصه زود گذر بودن  تعطیلات اخر هفته را بخوری،به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی ۱۲ساعت ۷روز هفته را کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند.وقتی که روابط تو رو به تیرگی میگذارد ودچار یاس می شوی به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده است . وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن کمک کیلو متر ها پیاده بروی به معلولی فکر کن که دوست دارد فرصت راه رفتن پیدا کند. ممکن است احساس بیهودگی کنی و فکر کنی برای چی زندگی میکنی و بپرسی هدف من چسه؟شکر گزار باش ،در اینجا کسانی هستند که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتنه اند.وقتی که موهایت خاکستری شد و خیره در اینه میشوی به بیماری سرطانی فکر کن که ای کاش مویی داشت که به ان رسیدگی کند .

|+| نوشته شده توسط فریاد در یکشنبه سی و یکم تیر 1386  |
 
نگو وقت نداری تو دقیقا

همان تعدادساعت در روز

را وقت داری که پاستور،

میکل انژ،لئوناردوداوینچی،

توماس جفرسون والبرت

 انیشتین در اختیار داشتند

                                        (جکسون براون)

 

|+| نوشته شده توسط فریاد در شنبه سی ام تیر 1386  |
 
چند وقته ميخوام بیام مطلب بنویسم ولی وقت نمیکنم(حالا انگار همه منتظر مطلب من هستند)بگذریم..بریم سر دنیای ذور بر خودمون.شکر خدا این بنزین هم که کارتی شد،ما هم از گاه گاهی بیرون رفتن افتادیم،حال و حوصله ولگردی تو خیابون هم ندارم تقریبا خونه نشین شدم.راستشو بخواین زیاد هم ناراحت نیستم .

ولی حالا میخوام جريانو از جانب يكي از كساني كه ميشناسم بگم :نشسته بوديم وبا هم صحبت مي كرديم  ديدم خيلي ناراحته پرسيدم چته ؟گفت كارتي شدن بنزين بيچارمون كرده . گفتم چرا ؟ گفت دلم خوش بود با ماشين باباهه شبها كار مي كردم هم خرج خودمو در مي اوردم هم مي تونستم يكم از هزينه دانشگاه ازادمو بدم بابامم همينطور اونم بيشتر اوقات با ماشين كار مي كرد تا خرج دانشگاه منو خواهرمو دربياره. اخه با حقوق بازنشستگي فقط خرج خوردوخوراك مون تامين ميشه اين ماشين خيلي كمك مي كرد .از روي بابام خجالت مي كشم بهش بگم پول واسه شهريه دانشگاه مي خوام . اون ۴۰۰ليتر رو هم سوزونديم رفت پي كارش.

بهش گفتم خوب برين از اين طرح مسافربرهاي شخصي بگيرين ،گفت همين كار رو هم كرديم ولي روزي ۱۵ليتر بيشتر بنزين نميدن اونم واسه نصف روز بيشتر جواب نميده يعني نصف اون پولي كه قبلا با ماشين كار مي كرديم.

بابام ديروز توي خونه به خواهرم مي گفت: ديگه نمي تونم خرج تحصيل هردوتاتون رو بدم داداشت كه حتما بايد درسش رو ادامه بده تا فردا بتونه بره سر يه كاري ولي تو فردا ازدواج مي كني ميري خونه شوهر  درس و دانشگاهو بي خيال شو.

بي چاره خواهرم خيلي ناراحت بود  ولي هيچي نمي گفت...رفت توي اتاقو در رو بست . داشتم اتيش مي گرفتم ولي باباي بيچارمم گناهي نداشت ... بنده خدا با ۶۰سال سن و موهاي سفيد از صبح تا شب واسه چندرغاز     مي دوه  ولي اينم ازمون گرفته شد . به بابام گفتم  نمي خواد خواهرم ترك تحصيل كنه من درسمو ول مي كنم ميرم سر يه كاري. بابام گفت چكار ؟حالا رفتي سر يه كاري ماهي ۱۰۰-۱۲۰ تومان هم گرفتي اخرش چي ؟ ميتوني همين طوري زندگي كني ؟

امروز صبح خواهرم اومد گفت باشه من حرفي ندارم ولي ميدونم كه نو دلش خيلي ناراحت بود . اصلا نمي دونم چكار كنم...... از خودم بدم مياد.

 اين حرفا رو كه دوستم برام زد رفتم توخودم پيش خودم گفتم خدايا يكي مثل اين رفيق ما زندگيشون اين طوريه يكي هم مثل يكي از اشنايان كه ميگفت : بايد بنزين ليتري ۵۰۰تومان هم بدن! شايد يكي داشته باشه بخواد با ماشينش بره بيرون بگرده

|+| نوشته شده توسط فریاد در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386  |
 

خنده من از گریه غم انگیزتر است

                                       کارمن از گریه گذشته از ان میخندم     

                             

|+| نوشته شده توسط فریاد در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386  |
 مجهوا الهویه....
تموم بدنش تیر میکشید....عضله هاش خشک شده بود....عرق سردی به بدنش نشسته بود که باعث لرزش تنش میشد.....به اطرافش نگاه کرد،دید بین خاکروبه های اطرافش چند تا سرنگ استفاده شده،یه نصفه سیگار افتاده....نصفه سیگار و روشن کرد و به فکر جور کردن مواد بود.....

۶سال بود که اعتیاد داشت....به یاد روزای گذشته،موقعی که واسه خودش کسی بود،تحصیلکرده بود،کار داشت،خانواده داشت....همه یه فلانی میگفتن و صد فلانی از دهنشون میریخت....

با دوستاش خیلی حال میکرد،همه متجدد و امروزی فکر میکردن.....فکر میکرد بقیه از دنیا عقبن گهگاه با اونا میشست و بساط دود راه مینداخت.....پیش خودش میگفت اونا که معتاد میشن همه بی جنبه ان....نمیدونست که خودش هم یواش یواش گرفتارش شده.....

روز به روز قیافه اش داشت تکیده تر میشد....برای این که نشون نده ریش سیبیل میذاشت....وقتی نامزدش فهمید اون و واسه همیشه ترک کرد....اونم از لجش بدتر به سمت مواد رفت....

خانواده اش هم دیگه اون و تحویل نمیگرفتن....از کار هم بی کار شده بود....پیش دوستای قدیمیش رفت ولی کسی براش ارزشی قایل نبود.....به هر دوست و آشنایی سر میزد تا یه کم پول غرض بگیره و خودش و بسازه....

وقتی که نعشه میشد میشست واسه خودش نقشه میکشید که به همه نشون میدم که حق ندارن با من این رفتار رو داشته باشن....به خودش قول میداد که دیگه نکشه،ترک کنه،دوباره بشه همون آدم قدیم....ولی چند ساعت بعد که خمار میشد همه چیز از یادش میرفت.....

چند دفعه با هزار مردن و زنده شدن ترک کرد....یه مدتی احساس عزت نفس میکرد....ولی بعد از یه مدت وسوسه میشد که من که دیگه ترک ترک کردم،یه دفعه دیگه لذت شوم و زود گذر مواد رو ببرم،دیگه نمیکشم.....ولی دوباره به خونه اول بر میگشت.....

صد دفعه خودش و لعنت میکرد که چرا وسوسه شد ولی فایده ای نداشت....

چشمای تیره و ماتش رو به هر طرفی میگردوند سیاهی بود،ظلمت،تباهی.....خواست خود کشی کنه ولی عرضه اونم از دست داده بود.....از خونه ترد شده بود....جایی نداشت،کسی هم نداشت به یه مخروبه پناه برده بود که چند تا مثل خودش هم اونجا بودن.البته از خودش بدتر ....کثیف و سیاه با بوی متعفن....چند وقت بعد اونم مثل اونا شده بود.....

شبها تا سینه تو آشغالای شهرداری خم میشد به دنبال چیزی که بشه خورد و از گشنگی خلاص شد....

رگهای دستش خشک شده بود....دیگه نمیتونست به اونا تزریق کنه،ناچار بود به پاش تزریق کنه....اونم یواش یواش عفونت کرد....

آفتاب دیگه بالا اومده بود....شب سردی بود ....یکی از کارتن خوابها اومد نزدیکش دید همونطور مچاله یه گوشه افتاده....کارتن رو از زیرش بر داشت و دور شد.....

آخرش:روی یه سنگ سیاه نوشتن مجهول الهویه!!!!!!

|+| نوشته شده توسط فریاد در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386  |
 عنوان نداره فقط بخونید.....
آخر شبه....خوابم نمیبره....گفتم بازم بنویسم....این مغز ما هم ساعت کار گذاشته...

خوب....واسه نوشتن باید نقابمو بردارم.....

حالا بهتر شد.....

این چیز ها که مینویسم نه سیاسی،نه اجتماعی،نه فرهنگی، اصلآ هیچی نیست....ولش کن......

نه نمیشه....باید بگم.....اگه نگم تا صبح میترکم.....

دو سال پیش اقای احمدی نژاد به عنوان رییس جمهور انتخاب شد....بحث هایی پیش اومد که اکثر جوون ها من جمله خود من همه جا میگفتیم ما به فلانی رای دادیم تو چی؟؟؟و اگر طرف پاسخ منفی میداد حسابی مورد انتقاد قرار میگرفت....

تا یه چند ماهی حال کردیم.....خدا وکیلی تا انتخاب شد نرخ سود بانکی رو پایین آورد....ما دیگه از خوشحالی داشتیم بال در میاوردیم که نونمون تو روغنه....دیگه بی کاری و در به دری و غروب ها سر خیابون های با کلاس وایسادن و ماشین خوشگلا رو دیدن و از ته دل آه کشیدن تموم شد.....

(در عوض وضع خیلی ها هم با این کم کردن نرخ سود بانک ها بد و خراب شد....یکیش وضع پسر عمه ام اینا که باباش یه پولی گذاشته بود تو بانک و از سود اون خرجشونو میگذروند و چند تا هم قسط میداد ولی حالا اون پول به خرجشون که نمیرسید هیچ باید یه چیزی هم روش میزاشت و قسط میداد)

ولی خوب زهی خیال باطل....تازه اول عروسیمون بود.....

آخه آقای رییس جمهور با پایین آوردن قیمت سیب و پرتقال شب عید کاری که پیش نمیره....با وعده های بزرگ دادن مملکت به جایی نمیرسه....با سفر از این استان به اون استان چیزی درست نمیشه.....

بنزین گرون نمیشه ولی کارتی میشه و کرایه ها بالا میره .....

تمام تفریحات مردم گرفته میشه....همین ساری کوچیک که فقط یه دریا داشت که مردم روزای آخر هفته میرفتن و یه هوایی عوض میکردن پلاژهاش خراب میشه تا کسی دیگه نره....

تو خیابون پسر و دختر ها رو به عنوان بد حجاب میگیرن....مگه همین پسر،دختر ها و همین دانشجو ها نبودن که واسه انرژی هسته ای هفت پدرشون در اومد حالا باید به جرم پوشیدن پیرهن آستین کوتاه برن بازداشگاه.....

آقای رییس جمهور میگن قانون برای همه است پس چرا بابای بیچاره ما که تو این آسمون یه شهاب کوچولو هم نداره که دلش خوش باشه چه برسه به ستاره بعد از ۵۴ سال زندگی شرافتمندانه خواست تو زمین باباش(نه زمین خودش چون خودش زمینی نداشت)اونم با هزار بد بختی مغازه بسازه مملکت کاملآ قانونمند شد؟؟؟حتی تبصره های تعهد در مورد تخریب در آینده در صورت نیاز حذف شد؟؟؟؟

ولی اون آقای با کلاسی که وقتی برای رفع مشکل ساختمونیش چون در کنار دریا بود و داشت یه ویلای بزرگ و خوشگل میساخت و ایمنی نداشت و تو طرح عقب نشینی بود با یه توک پا سر زدن به اون اداره فوری همه کاراش انجام میشه و آقای رییس همون اداره تا دم در پشت سرش دولا راست میشه که خیلی لطف کردین خیلی خوش اومدین بازم تشریف بیارید....

نمیخوام بگم این ها فقط واسه دوره شماست....از اول بوده حالا هم هست....

آقای احمدی نژاد از این مغازه قرار بود سه تا جوون نون بخورن ولی حالا....

فقط میخوام بدونم تکلیف من و امثال من چیه؟ باید چه کار کنیم؟؟؟

...............

آخی......راحت شدم......

حالا بزارین نقابم رو بزارم.....

به به چه دنیای قشنگی.....چه آینده ای.....تحصیلاتم اصولی....کار که دارم....بابامم مایه دار نه واسه من واسه خودش....نه خودم نه بقیه هیچ استرسی نداریم....

بابا جون شب که سرش رو میزاره بخوابه هنوز به سوت سوم نرسیده خروپفش هواست(یه موقعی خدای نکرده فکر نکنید قرص خواب و دیازپام میخوره)

|+| نوشته شده توسط فریاد در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386  |
 نقاب.....
چند وقتی بود میخواستم بیام چرت و پرت جدید بنویسم ولی هر موقع که میخواستم شروع کنم تمام کلمات از ذهنم فرار میکردن ولی یه دو روزی بود که مریض شده بودم. تب و لرز داشتم دیشب داشتم هذیون میگفتم که بلند شدم همه رو نوشتم که بیارم بریزم این تو....

یادتونه گفتم یه نقاب رو صورته یعنی یه طورایی همه مون نقاب داریم حالا یه نمونشه شو بخونید ....

بعد از این که خدمتم تموم شد یه ۶ ماهی ول گشتم مثل همه گفتم برم دنبال وام بیکاری یه چند وقتی دنبالش دویدم آخرش یکی از کارمندای جوون اونجا که بعدآ معلوم شد با هم همکلاس بودیم دستم و گذاشت تو یه کاسه گفت:برای گرفتن وام باید پارتی درست حسابی داشته باشی یا ده درصد از وام و به عنوان هدیه همکاری (یه موقع خدای نکرده فکر بد نکنین) بدی.ما هم بی خیال شدیم...

یه مدتی رفتم دم مغازه بابام وایسادم ولی دیدم خودشم اونجا اضافه است. زدیمش بی عاری...گفتم کار و باری که نداریم حداقل با بروبچ خوش باشیم. عصر که می شد میزدیم بیرون تا نصف شب وقتی هم میو مدم خونه فقط منتظر بودم تا کسی به دیر اومدنم اعتراض کنه تا پاچه شو بگیرم....

حوصله خودمم نداشتم چه برسه به بقیه. یکی از دوستام اومد گفت تو چرا درست رو ادامه نمیدی؟ خودش رفت برام دفترچه کنکور خرید و برام پرش کرد....

نشستم یه چند ماهی خوندم به امید این که این وضع تغییر کنه....

بابام گفت فرض کن حالا رفتی دانشگاه اینم مدرکت کار کجا بود. راست میگفت با این وضعیتی که الان توی هر خانواده ای حد اقل یکی دوتا دانشگاهی و تحصیل کرده هست که اکثرشون هم بیکارن یا به شغل شریف مسافر کشی مشغولن(آخه مسافر کشی شغل انبیاست)....

وقتی نگاه میکردم میدیدم نود درصد دوستام همه دانشگاه رفته و بیکارن. از حق نگذریم یکی دو تاشون سر کارن یکی تو مغازه فامیلشون کار میکنه یکی هم مغازه خدمات کامپیوتری زده.....

بابام میگفت:فکر کار و زندگی باش بعدم با طعنه میگفت کار هست کار کن نیست. آخه یکی نیست بگه برم کار از کجا گیر بیارم....

از حق نگذریم رو شیشه هر ده تا مغازه یکی دو تاشون زدن به یک کارگر ساده نیاز داریم. بحث کلاس گذاشتن نیست ولی خدا وکیلی کارگر کافی شاپ یا جارو کش آینده داره؟؟اونم با حقوقی با حقوقی که اگر خیلی زیاد باشه ۷۰-۸۰ تومن بیشتر نیست....

خلاصه زیاد هذیون نگم زدو الکی قبول شدیم اومدم اینجا(اینجا و اونجاش زیاد فرق نمیکنه) پدر بزرگم و بابام که دیدن یه کم آدم شدم گفتن یه مغازه درست کنن تا یه کار و کاسبی شروع کنیم و از این وضعیت در بییام....

خواستیم بریم واسه گرفتن مجوز هر کی رسید گغت اذیتتون میکنن اول بسازید و بعد که کارتون تموم شد برید جریمه ای بدید و خلاص.(اصولآ توی مملکت ما هر کس هر کاری بخواد بکنه باید بقیه رو تو عمل انجام شده قرار بده وگرنه اصلآ کسی محل نمیزاره)

ما هم شروع به کار کردیم که سر دو هفته دوستان لطف کردن زیر آب ما رو زدن که برسین فلانی داره بی مجوز چند دهنه مغازه میسازه....

فکر نکنید همه اش مال من بود نه رودل میکنم آخه بابا بزرگم به غیر از من دو تا نوه دیگه مثل من بی کار و بی عار داره....

ما هم صاف و صادق رفتیم اونجا و گفتیم حال قضیه این طوریه سه تا جوون داریم که بیکارن این مغازه ها رو ساختیم که یه کاری رو شروع کنیم الانم گردن ما از مو باریکتر اگر جریمه میخواین بگید حاضریم فقط مجوز بدید که این کار تموم بشه اونام لطف کردن یه بخشنامه جدید که اختصاصآ برای ما بود صادر کردن که هر طور شده باید خراب کنید چون بدون مجوز ساختین....

ما رو فرستادن دادگاه به جرم ساخت و ساز در زمین ثبتی و سندی خودمون بیچاره واسه بابا بزرگم قرار قانونی صادر کردن که بازداشتش کنن اونم رنگش مثل گچ سفید شده بود که مگه من دزدی کردم که باید با این موی سفید برم زندان خلاصه عموم اومد وثیقه گذاشت....

رفتیم پیش وکیل گفت شما چرا اصلآ راستشو گفتید باید میگفتید اینجا قبلآ انبار بوده تعمیرش کردیم ما هم رفتیم همین و گفتیم یه مقدار آهن کهنه و نخاله سهختمون آوردیم ریختیم کنار مغازه اونام قرار شد بازرس بفرستن....

حالا معلوم نیست که به ما جواز بدن یا نه....

حالا که فکر میکنم میبینم مثل اینکه با دروغ کار آدم بهتر پیش میره....اگه از اول نقابمون و میزدیم انقدر درد سر نمی کشیدیم هر چند که هنوزم هیچی معلوم نیست

|+| نوشته شده توسط فریاد در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386  |
 
آی آدمها

دردم میدهید اما

عزیزتان میدارم

نزدیکتان میدانم

آیا ندیدید؟؟؟؟

لیسه سگ را

بر دست سنگ انداز؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط فریاد در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا